تبليغاتX
شهرزاد قصه گو
نوشتن رو دوست دارم
بلاخره اومدیم ایران .....

بگذریم از اینکه با ایرانی بازی ۴۰ کیلو بار اضافه اوردیم دونه پرداخته اضافه بار

بعد از ۱۷ ساعت .....بارهایی که تو دبی به بار داده بودیم تو تهران خیس تحویل گرفتیم.....و یه بارمون هم که کلا با سه روز تاخیر اومد.....

و نرسیده تو سالن یکی از همو طنانه عزیز که لباسه زرد پوشیده بود(باربر) تدکر داد که حجابم رعایت کنم....(چکمه هام زیر شلوار و بارونی پایینه زانو و قیافه یه نفر بعد از ۱۷ ساعت مسافرت و....)

ولی از همه اینها بگذریم حال خیلی خوبی داشتم....

فعلا......زود میام کلی حرف دارم....

از همه دوستهای عزیز که بهم سر زدن ممنونم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 19:57  توسط شهرزاد  | 

این روزها اینجا هوا همش بارون و مه هست و ازسرما کم شده ...میشه ساعتها بدون احساس سرما راه رفت و بخصوص شبها  که مه هم بهش اضافه میشه شاهکاری بوجود میاد....

واما در مورد مراسم معروف چای....

اول اینکه باید بگم خیلی محترمانه و رسمی در مورد این مراسم برخورد میکنن....

همه کسانی که در مجلس حضور دازن چهار زانو میشینن....احترم معروفه خودشونو انجام میدن..(به هم خم میشن در حالیکه کفه دو دستو به هم میچسبونن و تقریبا تا دو شسته دسته به هم چسبیده تا جلوی دهن بالا  میاد....

یه کاسه مخصوصه چای..یه بهم زنه کوچیکه چوبی و اب جوش....ویه قاشقه چوبیه بلند ....

بعد از احترام....چائی رو با همون قاشقه چوبی (برای یه نفر)میریزن تو کاسه...بعد ابه جوش....بعد با اون بهم زنه چوبی بهم میزنن با سرعت تا یه کم کف کنه...

الان چائی اماده هست ...میزارن جلوی فردی که میخواد بخوره..و میچرخونن تا گله روی کاسه به طرفه

دهنش باشه....بعداون فردی که میخواد بخوره بعد از احترام بر میداره و در سه مرحله باید تمومش کنه...

و بعد از تموم کردن ...میذاره رو میز یا زمین.....دردو مرحله میچرخونه تا گله کاسه به سمته کسی باشه که چائی رو سرو کرده....

و تشکر میکنه....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 16:47  توسط شهرزاد  | 

دو روز پیش مسئول خوابگاه که کارهای مربوط به وسایل و جابجائی و....انجام میدن...یه زن وشوهر حدود ۷۰ سال...هممون واسه ناهار دعوت کردن ..خونه خودشون نبود ولی یه خونه کاملا به سبک ژاپنی...همون درهای کشوئی و سقف شیب دار و همه جا ساخته شده از چوب و یه کرسی وسط اتاق بزرگ که درهاش به حیاط باز میشد که ۲ تا سگ المانی داشتن و سبزیجات کاشته شده تو حیاط...

اول چائی ژاپنی دادن و بعد ناهار که ماهی هائی به اندازه یه انگشت بودن و ترش و یه ماهی های دیگه ای که اندازه بند انگشت بودن و ماهی معمولی و ....و بالاخره اختاپوس که به صورت ورق ورق خشک کرده بودن...

بعد از غذا دسر دادن و بعدش مراسم چائی داشتن ...چای سبز که باید به صورت مخصوص هم خورده شه....جالب بود...

و ....یه چیز دیگه بهمون کیمونو دادن و یاد دادن چه جوری بپوشیم و... ژاپنی شدیم کلی..ا.

تو پست بعدی مفصل در مورد نحوه خوردن چای سبز مینویسم....ادامه مطلب ببیننن حتما...عکس همون اختاپوس معروفه....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:56  توسط شهرزاد  | 

شب ژانویه رفتیم یه معبد بودا کنار دانشگاه...مردم اونجا جمع بودم و یه اتیش بزرگ هم روشن کرده بودن...بهمون یه کاسه چیزی مثل سوپ دادن که شیرین و داغ بود ...بهش زنجبیل هم اضافه کردن...همه خانوادگی اومده بودن

و بعد ار تحویل ۲۰۰۸ تو صف های مرتب میرفتن جلوی معبدو ۲ بار کف میزدن .

برای احترام خم میشدن و بعد دعا میکردن...بعدشم یه چیزی مثل نامه دستشون بود که مینداختن تو اتیش...و....

اینم از تحویل ژاپنیا....همه کاراشون جالبه و برام تازگی داره...

هوا در حدی که بشه یخ زد سرد شده...ما فردا میریم واسه بلیط...حس عجیبی دارم...ولی بیشترش خوشخالیه...

۲ تا برج بزرگ تو شهر هست که معروفن...پری روز که رفته بودیم اونجا دیدیم حدود ۲۰ تا خرس بزرگ عروسکی گداشتن و چراغونی کردنشون ...خیلی ناز بودن ...ما هم عکس گرفتیم...اینجا میذارم یادگاری...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 15:13  توسط شهرزاد  | 

از فردا تعطیلات اخر سال اینجا شروع میشه...ما هم کلی برنامه داریم بریم ناگویا گردی و خرید چون حراج هم شروع میشه

من که دوست دارم همه چیز هارو بخرم ببرم ایران ولی نه جاش هست نه پولش

هوا اینجا همش بارونیه...و مه

دیشب هم از طرف دانشگاه یه پارتی ترتیب داده شده بود برای تشکر و قدردانی از کارکنان و دانشجویان...برای یک سال کاری...البته از هر کس برای وررد ۱۰۰۰ ین دریافت کردند...جالبه واسه تشکر کردنم پول میگیرن

خلاصه احوالات اینجا فعلا اینقدر....

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 9:15  توسط شهرزاد  | 

برای من ژاپن این روزها خیلی زیباتر شده...هوا و طبیعتش و ارامشی که این روزها حس میکمنم متفاوته..

امروز چند تا از دوستهامون که اهل ایتالیا بودن برگشتن و تقریبا تعدادمون داره کمتر و کمتر میشه....

دیشب کلی ناراحت بودیم که از هم جدا میشیم....ولی خوب بالاخره همینه دیگه...

ما هم خیلی ذوق میکنیم که میخواهیم بر گردیم...دلم واسه خانوادم یه ذره شده...دوستام...خونمون..

ولی خوب به نظر من با همه سختیهاش تجربه بزرگی برای هر کس هست که دور از مملکتش باشه....و باید حتی برای مدت کوتاه تجربه کنه...

این روزها دانشگاه و اطرافش به خاطر سال نو خیلی خلوت شده و من سعی میکنم از این ارامش حداکثر استفاده رو بکنم

فکر میکنم ارامش یکی از مهمترین چیزهائی هست که باید هر کس تو زندگیش ایجاد کنه....تا بتونه درست فکرکنه و درست عمل کنه....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 15:48  توسط شهرزاد  | 

 

gift from disney land

فعلا تا اینجا بگردین دیزنی لند تا بقیه شو براتون اماده کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 19:45  توسط شهرزاد  | 

disney land tokyo

disney land tokyo

 

به نظر من جائی هست که حتما هر کسی براش امکانش پیش اومد باید ببینه...

توی دیزنی لند میتونین تمام خاطرات کودکیو مرور کنین...

بازم عکس میذارم

راستی این عکس از بالا سومی اسمش الیاس دیزنی هست...

فعلا...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 18:12  توسط شهرزاد  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 17:3  توسط شهرزاد  | 

فردا صبح ميخواهيم بريم توكيو،
يه قطاری هست اسمش shinkansen هست سرعتش بالاى ۳۵۰ کیلومتر در ساعت هست و امكاناتِ رفاهیش مثل هواپیما،راستش هميشه از توكيو يه شهر فضايى تو دهنم نقاشی ميكنم واقعا نميدونم اينجورى هست يا نه ...بايد ديد...
خيلى  کنجکاوم اونجا رو ببينم...
شايدم مثل همه شهرهاى بزرگ باشه همين تهران خودمون مدرن تر...
به هر حال سعى ميكنم عكسِ ها رو براتون بذارم هر چه زودتر و جاهاى  دیدنیش براتون معرفى كنم....
فعلا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 17:34  توسط شهرزاد  |